![]() |
شاخه سبز خیال |
![]() |
و خدا تنها تنهایی که در تنهایی تنهایم نگذاشت
|
|
امروز چند بار اشتباه کردم؟
|
|
ميدانم هيچ صندوقچهاي نيست كه بتوانم رازهايم را توي آن بگذارم و درش را قفل كنم؛ چون تو همه قفلها را باز ميكني. ميدانم هيچ جايي نيست كه بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان كنم؛ چون تو تكتك كلمههاي دفتر خاطراتم را ميداني... حتي اگر تمام پنجرهها را ببندم، حتي اگر تمام پردهها را بكشم، تو مرا باز هم ميبيني و ميداني. حتي اگر تمام پنجرهها را ببندم، حتي اگر تمام پردهها را بكشم، تو مرا باز هم ميبيني و ميداني كه نشستهام يا خوابيده و ميداني كدام فكر روي كدام سلول ذهن من راه ميرود. تو هر شب خوابهاي مرا تماشا ميكني، آرزوهايم را ميشمري و خيالهايم را اندازه ميگيري. تو ميداني امروز چند بار اشتباه كردهام و چند بار شيطان از نزديكيهاي قلبم گذشته است. تو ميداني فردا چه شكلي است و ميداني فردا چند نفر پا به اين دنيا خواهند گذاشت.
تو ميداني من چند شنبه خواهم مُرد و ميداني آن روز هوا ابري است يا آفتابي. تو سرنوشت تمام برگها را ميداني و مسير حركت تمام بادها را. و خبر داري كه هر كدام از قاصدكها چه خبري را با خود به كجا خواهند برد.
تو ميداني، تو بسيار ميداني... خدايا ميخواستم برايت نامهاي بنويسم. اما يادم آمد كه تو نامهام را پيش از آن كه نوشته باشم، خواندهاي... پس منتظر ميمانم تا جوابم را فرشتهاي برايم بياورد. عرفان نظرآهاري
|
|
رفیقان یک به یک رفتند
|
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
|
|
پاييز تنهايي
|
|
وقتي که من رفتم بگوييد تا درختي در کنارم باشد تا در پاييز تنهايي يکديگر را پر کنيم؛وقتي که پاييز است گرد و غبار تنهايي همه جا را مي گيرد،حس عاشقانه دارد اگر شريک غم يکديگر بمانيم .حس عاشقانه وقتي ست که بتوانيم غم يکديگر را بشوييم بي آنکه انتظار داشتن لحظه هاي شادي در کنار هم را داشته باشيم؛اشکهايمان را فدا کنيم براي شستن قلب عشق ،پاييز که مي شود غمي در دل درخت موج مي زند،ياد روزهاي که برگها روي شاخه هايش موج مي زدند دلتنگش مي کند و تنها مي شود.شايد پاييز که شد کسي سراغ من نيايد و من خواهم ماند و درخت تنها و اين زمين که مادرانه ما را در دل خود جاي داده است. وقتي که پاييز خواهد آمد درخت مهربان تنهايي من را با عشق بازي پر از رنگهاي سرخ و زرد رنگش مي کند.مثل بوسه ي عشق بر صورتم با رنگ سرخ.من عاشقش هستم.عاشق سرخي برگهايش ، عاشق نفسهاي خوش آهنگش ،من دوستش دارم؛چونکه او مرا دوست دارد.ما نبايد تنها بمانيم ،وقتي که من رفتم بگوييد تا درختي در کنارم باشد تا مبادا دلتنگي پاييز تنهايي مرا غمناک تر سازد.
|
|
اي كاش خاك بودم...
|
|
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه
ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي
شانه يك كوه، يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك
گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره.يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك. خدايا دستمان را بگير و نياور آن روزي را كه هيچ آدمي چنين بگويد.
|
|
آدمیت
|
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت ![]() |
|
| سخنی با شما |
سلام
به شاخه سبز خیال خوش اّمدید می نویسم برای همه اّنهایی که بی تقصیرند : تقدیم به چشم هایی که در راه ماند ند و دل هایی که اّنها را راند ند. تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست وعهد هایی که کسی اّنها را نبست |
|